حكيم ابوالقاسم فردوسى
352
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
از بدانديشى و تيره رايى اين مردِ بدسگال بر من چه رنجها رسيده ، هرگز اين سخن بر زبان نمىآوردى و پايمردى او نمىكردى . اگر او را بيابم رها نمىكنم دمى زنده بماند . تهمتن گفت : با اين همه كين كه از او در دل دارى ، اگر بدخويى كنى و او را نبخشى به جاى خود باز مىگردم و ترا همچنان بسته در غل و زنجير در بُن چاه مىگذارم . بيژن به شنيدن اين جواب تند پيمان بست كه دل از كين گرگين بزدايد . آن گاه تهمتن او را با كمند از چاه برآورد . تن جوان از رنج بند و زنجير ريش و خونين بود . تنش برهنه و موى و ناخنش دراز بود . رستم چون وى را بدان حال تباه ديد با دست زنجيرها و بندها را بگسست ، و حلقهها و پاىبندها را جدا كرد . آن گاه در حالى كه پيل تن به يك دست بيژن و به دست ديگر دست منيژه را گرفته بود به جايگاه خود رفتند . به فرمان رستم سر و تن بيژن را شستند و جامهاى نو و گرانبها بر تنش آراستند . و چون گرگين نزديك او شد ، از كار بدِ خود پوزش طلبيد و روى بر خاك ماليد بيژن از گناهش درگذشت . سپس رستم سليح نبرد پوشيد و هفت تن گردان نيز آمادهء نبرد شدند . تهمتن بُنهها را با اشكش از پيش فرستاد و به بيژن گفت : تو و منيژه همراه اشكش برويد تا من و دليران همراهم امشب دمار از روزگار افراسياب برآوريم ، و چنان چشم زخمى بر او زنيم كه سپاهيانش بر او بخندند . بيژن جواب داد : من نيز با شما به جنگ با او مىكوشم ، چه از او بيدادها ديدهام و ستم رسيده بايد كه كينهكش باشد . شبيخون كردن رستم به ايوان افراسياب پس رستم و بيژن و هفت گُرد نيمه شب با شمشير آخته به كاخ افراسياب تاختند . پيل تن به نيروى چنگ بند و مسمار درها را گسست . سرِ نگهبانان را به تيغ جدا كرد و از دهليز كاخ فرياد برآورد : منم رستم زابلى كه به كين خواهى بيژن آمدهام . برخيز كه نه گاه خفتن و آسايش